مکتب سلیمانی؛ تولید "قدرت" در دل "خطر" (استخراج "فرصت" از قلب "تهدید")
روز قهرمان ملی، شهید قاسم سلیمانی / ایام فاطمیه / جامعه پزشکان مشهد -۱۴۰۰
بسمالله الرحمن الرحیم
به شهید قاسم سلیمانی و به همه شهدای جنبش مقاومت، مستضعفین در منطقه و به شهدای سلامت از جمله شهیدان عزیز، پزشکان و پرستاران محترمی که در مسئله کرونا به شهادت رسیدند، درود میفرستیم. خود این قضیه کرونا و این وضعیتی که برای بشریت در این دوره به وجود آورد، یک پیام فلسفی هم داشت؛ از این جهت که مکرر در این دهههای اخیر و سده اخیر، بحث میکردند که یکی از مرزهای سنت و مدرنیته و جهان قدیم و جدید، مسئله غلبه بر بیماریهای واگیردار هست. ادعا میشد که در دوره ماقبل مدرن و ماقبل علم بوده و وبا و طاعون و چه و چه بوده است و یکی از شاخصههای مدرنیته این است که دیگر بیماریهای واگیردار جهانی نخواهیم داشت. اینها را در حوزه مباحث فلسفه مدرن و تبیین مدرنیته زیاد گفتند. این اتفاقی که افتاد نشان داد که بعضی از این شاخصها صرف توهم و ادعا است و کسی باور نمیکرد این وبای مدرن بیاید و میلیاردها بشر را پوزبند بزند و همه را گرفتار خودش کند. این مسئله، حالا بر حسب شغل و کار دوستان، وبای مدرن خیلی چیزها را تغییر داد؛ صدایش بعداً در میآید.
در حوزه تاریخ علم، تاریخ تمدن و فروپاشی نظام بهداشت در بخشهای مهمی از دنیا، اینها قبلاً قابل پیشبینی نبود. اصل این که کشورهای به اصطلاح مدرنتر و مرفهتر و پیشرفتهتر در پزشکی، بیشتر از بقیه دنیا تلفات بدهند، این هم یک چیز عجیب و پیشبینی نشدهای است و از این قبیل.
و اما راجع به سلیمانی و مکتب شهید سلیمانی، مکتبی که سلیمانی را ساخت صحبت میکنم. این تعبیر مکتب که در مورد سلیمانی به کار برده شد برای این بود که برخورد شخصی با ایشان نشود. البته سلیمانی مرد بزرگی بود، انسان بزرگی بود و هر کسی نمیتواند نماد یک مکتب بشود، به خصوص در این عصر جنگ نرم و تبلیغات و در پی تبلیغات؛ اما وقتی که در شخص متوقف میشویم ظاهراً از یک شخص تجلیل میکنیم و این برای غفلت از آن اصول و معیارهایی بهانهای میشود که آن شخص و امثال او را ساخته است و خواهد ساخت. یکی از آفات ما در حوزه فرهنگ اشخاص، اشخاص بزرگ و خدوم همین است که کمکم برخورد مکتبی را به مواجهه شخصی تبدیل میکنیم؛ چه افرادی در سطح شهید سلیمانی، چه افرادی پایینتر از او و چه افرادی بالاتر از او؛ این هم مواجهه شخصی میشود.
ببینید از زیارت حضرت رضا(ع) گفتند که خیلی هم زیباست؛ اما هدف زیارت چیست؟ راجع به حضرت رضا(ع) معمولاً همین کبوتر او و گنبد طلای او و اینها شناخته شده است؛ صحنهای مختلف حرم، گنبد طلا، قبلاً کبوترها، قبلاً شمع بود، همین چیزهاست. پنج تا جمله از امام رضا(ع) نمیدانند که شما امام ما هستید یا فقط معشوق ما هستید. یا الان دهه فاطمیه است؛ چند تا دهه فاطمیه میگیرند اما یک جمله از حضرت فاطمه که به درد الان بخورد که برای چه شما امام ما هستید مطرح نمیشود. باید عزا گرفت اما نمیدانند ایشان کیست؟ چه گفته است؟ برای چه هستند؟ اگر الآن به او بگویی ایشان برای چه رهبر و مقتدای شماست نمیداند برای چی؟ میگوید به ما گفتند ما نمیدانیم!
حالا من از همینجا شروع کنم از بالاتر از امثال سلیمانی که روشن بشود این مکتب چقدر مظلوم است تا بعد به سلیمانی برسیم.
حضرت فاطمه(س) یک تعبیری دارند که فلسفه احکام دین را میگویند؛ از جمله بخشی از آن این است. یک جا میفرمایند که خداوند عدالت را واجب کرد: «تَسْکِیناً لِلْقُلُوبِ» برای این که قلبهایتان آرامش یابد و آرام بگیرد. یعنی عدالت یعنی رعایت حقوق. در بیمارستان رعایت حقوق بیمار، خانواده بیمار و البته حقوق پرستار و پزشک. عدالت یعنی رعایت حقوق. حضرت زهرا(س) میفرمایند: اگر میخواهید قلبها آرام بگیرد و استرس، اضطراب و کینه، اینها نباشد عدالت را رعایت کنید. منظم هستند. وقتی که یک چیزی را میگویند سر وقت به آن عمل میکنند. توهین نمیکنند، عصبانی نمیشوند، سوال میکنی با لبخند به تو جواب میدهد. اما سوال میکنی جواب نمیدهد، توهین میکند، درست رسیدگی نمیکند، کسی پاسخگو نیست.
حضرت فاطمه(س) میفرمایند: اگر آرامش میخواهید حقوق همدیگر را رعایت کنید؛ حقوق مادی و حقوق معنوی. طرف که از از بیمارستان مسلمانی و اسلامی بیرون میرود احساس کند اینها با تمام توان به او رسیدگی کردند، کلاه او را هم برنداشتند، قیمتها عادلانه بود، توهینی به او نشد، با محبت و لبخند با او صحبت کردند، به سوالهای او درست جواب دادند و از این قبیل.
خب الان این روایت حضرت فاطمه. دهه فاطمیه است. یا حضرت زهرا فرمودند خداوند امامت و رهبری صالح را واجب کرد: «نِظَاماً لِلْأُمَّةِ» به خاطر نظم اجتماعی. یعنی وقتی نظامسازی توانستی بکنی که بتوانی یک نظم پاسخگوی عادلانه و عاقلانه را هر کس در هر کاری که هست اجرا کند. نظامسازی و نظام در بیمارستان، یعنی نظامی که مریض و پزشک و پرستار و همه بدانند و هر کسی بداند چه حقوقی دارد و چه وظایفی دارد و پاسخگوی وظایف خودش باشد. این نظام و نظم میشود.
حضرت امیر(ع) هم نظم اجتماعی را کنار تقوا میآورند و میفرمایند که «أُوصِیکُمَا ... بِتَقْوَى ٱللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِکُمْ» وصیت میکنم این دو تا را رعایت کنید مشکلات شما حل میشود. «بتَقْوَى ٱللَّهِ» 1) هر کاری میکنید نسبت آن را با خداوند تعیین کنید؛ 2) «نَظْمِ أَمْرِکُمْ» یعنی هر کاری میکنید باید منظم و دقیق باشد و قدرت نظامسازی داشته باشیم.
یکی از مزایای سلیمانی، شهید سلیمانی این قدرت نظامسازی او در حیطه کار خودش بود. کار را از سر باز نمیکرد. در کاری که میخواست انجام بشود تمام دقت خودش را میکرد، مشورت میکرد، انتقادپذیر بود، خیلی راحت میگفت اینجا اشتباه کردیم باید آن را اصلاح کنیم؛ و تلاش میکرد در حوزه کار خودش نظامسازی کند. یعنی جوری روال را درست بکند و رابطه آدمها را با هم طوری تعریف بکند که اولاً از نیروهایش خلاقیت را سلب نکند، ثانیاً در آن حوزه کار خودش یک نظم مستقری ایجاد کند که حقوق و تکالیف هر کسی معلوم باشد. چون یک وقت شما نظم میخواهی برقرار کنی سازمان میسازی ولی قدرت خلاقیت و جرأت را از نیروهای خود میگیری. کلیشه میسازی که باید ساعت چه این را بگویی، ساعت فلان این کار را بکنی؛ آن طرف احساس میکند یک ماشین است. نسبت به آن کار احساس مسئولیت نمیکند. میخواهد کار خودش را انجام بدهد و گزارش بدهد و حقوق خودش را بگیرد و کارت پایان خدمت یا کارت پایان کار خودش را بزند و برود. نه عاشق آن کار است و نه خلاقیت دارد؛ ماشین است. هر چه هم بتواند از کار خود بزند، میزند.
یکی از مزایای آن مکتب سلیمانی که بحث میشود این است که ایشان با نیروهایش، با آدمها، آدمها را ماشین نمیدید، اشیاء نمیدید، کارمند نمیدید؛ انسان میدید. او یک انسان است با همه محتویات انسانی. خطر دارد که مایوس بشود؛ نباید بگذاری مایوس شود. امید اضافی و غیر واقعبینانه پیدا کند و نباید بگذاریم دچار غرور شود؛ چه کنیم که این نه دچار غرور و نه یاس بشود و از کار نترسد و عمل کند. خود نیروها را کاری میکرد که هر کدامشان احساس کنند فرمانده کل تشکیلات هستند. یعنی هر کسی احساس کند خودش فرمانده است. این خیلی مهم است. نظامسازی بدون این که حس مسئولیت را از شخص بگیری.
حالا چون زیارت حضرت رضا(ع) هم گفته شد من این را هم عرض میکنم؛ شما مشهد در خدمت حضرت رضا(ع) هستید، و پزشک هستید و نمیدانم بعضی از توصیههای ایشان را در حوزه مسئله بهداشت و رژیم غذایی و اینها شنیدید یا نه؛ البته طب الرضا و اینها که میگویند همش سند آن درست نیست. پزشکی اسلامی هم معنی آن این نیست که پزشکی جدید نباشد، ابزار نباشد؛ نه، پزشکی اسلامی شامل جدید و قدیم است، گیاهی و طبیعی و صنعتی و همه اینها اسلامی است به شرطی که به حال آدم مفید باشد. این که پزشکی اسلامی و غیر اسلامی چیست یا رژیم غذایی، من فقط دو حدیث از حضرت رضا(ع) خدمتتان عرض کنم توجه داشته باشید که چطور در کنار آن زیارت جسمانی که حرم برویم، یک زیارت معرفتی و فکری هم چقدر کمک میکند. این دو تا حدیث مربوط به شما است؛ من خواهش میکنم این را دقت کنید یا حتی یادداشت بکنید که خیلی مهم است.
یکی این که میپرسند که نسبت دین با بهداشت و پزشکی و چه بخوریم، چه نخوریم و سبک زندگی ما چیست؟ ایشان یک قاعده کلی دادند و فرمودند «کل نافع»؛ هر چیزی که هر غذا، رژیم غذایی، دارویی، ورزش، نرمش، حرکت، سبک زندگی «کل نافع»، که نافع است «مقوی للجسم»؛ جسم انسان را، جسم شما را تقویت میکند. به جسم قدرت دفاع، قدرت حرکت، نشاط و سلامت میبخشد. «فیه قوه للبدن» قدرت بدنی و سلامت را اضافه میکند. «فحلال»؛ یک قاعده کلی.
آقا چه چیزی اسلامی است؟ هر چه که جسم شما را تقویت میکند و سلامت را بیشتر تضمین میکند، قدرت و سلامت به بدن میدهد، آن مشروع و حلال و اسلامی است. میخواهد غرب بگوید، شرق بگوید، جدید باشد، قدیم باشد، گیاهی باشد، صنعتی باشد. ملاک این است. و «کل مضر» هر چه که به جسم و اعصاب و روان شما صدمه میزند و «یذهب بالقوه» قدرت بدنی شما را ضعیف میکند، «أو قاتل» و عمر انسان را کوتاه میکند، یا شما را به مرگ نزدیکتر میکند، «فحرام» است. حرام چیست؟ حلال چیست؟ در حوزه کار ما، در بهداشت، در تغذیه، ملاکش همین ملاک معقول و عقلایی است.
ایشان یک تعبیر دیگر دارند. اینها را میگویم برای این که مربوط به وقتی است که میگوییم مکتب سلیمانی، نه شخص سلیمانی. اینها مربوط به شما است و مربوط به این مکتب است. چون سلیمانی خودش یک چنین آدمی بود. حالا توضیح میدهم چرا این روایت را عرض میکنم. ایشان در هر موضوعی به لحاظ مسئولیت و مأموریت خود، دنبال استفاده خودش بود. یعنی هر جا که میرفت، الان به او میگفتند بیایید یک جمعی از دوستان پزشک و پرستار اینها میآمد همینجا مینشست و ایشان از گفتگو با شما یک استفاده برای مسئولیت خودش میکرد که از شما چگونه میشود در این جنبش استفاده کرد و از شما چه چیزی میشود یاد گرفت. اینجور آدمی بود.
این تعبیر دیگر حضرت رضا را هم دقت بفرمایید. طرف آمده میگوید که آقا رفتم طبیب گفته این را بخور، به آن یکی دیگر گفته چه بخور؛ ما دو تا یک کار را کردیم ولی من حالم خراب شده، آن حالش خوب شده، از یک دارو و یک رژیم غذایی استفاده کردیم اینجوری شده. امام رضا(ع) فرمودند که «فَانْظُرْ مَا یُوَافِقُکَ» بدن همه آدمها و مزاجشان مثل هم نیست. یک کلیاتی برای همه مفید است، یک جزئیاتی است که آدم تا آدم فرق میکند. «فَانْظُرْ مَا یُوَافِقُکَ» باید مطالعه کنی ببینی چه چیزی مناسب بدن توست «وَ یُوَافِقُ معِدَتَکَ» با معده هر کسی چه چیزهایی سازگار هست یا نیست. چه رژیم غذایی تو را تقویت میکند و... «فَقَدِّرْهُ لِنَفْسِکَ وَ اجْعَلْهُ غِذَاءَکَ» آن را برای خودت برنامهریزی کن؛ «قَدِّرْهُ» یعنی برنامهریزی کن و رژیم غذایی مخصوص خودت را مشخص کن. یعنی دارند میگویند لزوماً رژیم غذایی همه مثل هم نباید باشد. خب این یک امر معقولی است؛ آیا امروز کسی در حوزه پزشکی و سلامت هست که مخالف با این حرف باشد؟ و یک حرف هزار و خوردهای سال پیش دارد گفته میشود و از این قبیل. حالا این دوتا حدیث را عرض کردم که اگر از حرم امام رضا میگوییم از حرم فکری و حریم امام رضا یا حضرت زهرا هم بگوییم که ما از چه زاویهای به اینها بیشتر نگاه کنیم.
خصوصیات مکتب سلیمانی را میگفتم؛ یکی از آفات این است که افرادی وقتی زنده هستند کسی آنها را نمیبیند، نمیشناسد، اذیتشان میکنند، اتهام میزنند؛ وقتی که طرف میرود قهرمان ملی میشود! اسطوره شدن هم بد است چون یک وقت فکر میکنند که یک فرشتهای بوده از آسمان آمده و به درد ما نمیخورد! الگویی برای ما نیست، کسی دیگر نمیتواند اینجوری بشود. این خطر است. امثال سلیمانی اگر بخواهند الگو بشوند باید مکتبی به آنها نگاه کرد. همین شهید سلیمانی تا وقتی که بود به او تهمت میزدند. توهین میکردند. نه غزه، نه لبنان، نه بوسنی، نه افغان، فلان، اینها همه علیه قاسم سلیمانی گفته میشد. که اصلاً به ما چه فلسطین. به ما چه سوریه و عراق و افغانستان! چون اصلاً سلیمانی فرمانده سپاه قدس است؛ سپاه قدس کارش این است که با جانشان از مستضعفین در برابر مستکبرین و اشغالگران با هدف نهایی رهایی قدس دفاع کنند. همین حرف مخالفینی داشت، در حکومت مخالف داشت، دارد. در همین حکومت، قاسم سلیمانی را مجبور کردند در بعضی جلسات ردهبالای حکومتی دیگر شرکت نکند و جلسات را ترک کند. گفت کسانی در سیستم، در حکومت یکسره فقط دنبال نقشه کشیدن برای زدن ما هستند. تبلیغاتی که میشد پولهای ما را بردند فلسطین؛ کدام پول را بردند؟ اینها جانشان را آنجا بردند. ایدئولوژی خودشان را بردند؛ اینها تجربه ۸ سال دفاع مقدس را بردند و جنبش مقاومت امروز کجا، آن روز کجا. ۵-۶ تا کشور در منطقه در حلقوم آمریکا و صهیونیستها و تکفیریها بود؛ الان باید از هضم رابع آنها هم میگذشت خب این بچهها نگذاشتند و در گمنامی شهید شدند. اینها جانشان و ایدئولوژی مکتبشان را سر دست گرفتند و جلو رفتند. و جالب است آنهایی که اینجا تبلیغ میکردند که سلیمانی دارد پول ماها را خرج فلسطین و لبنان میکند، اربابهای همانها در عراق همین حرفها را به زبان عربی میگفتند. به مردم عراق میگفتند که نفت و امکانات و همه چیزتان را دارند به ایران میبرند. در سوریه میگفتند که هر چه داریم ایرانیها دارند میخورند. در لبنان و فلسطین گفتند شماها دارید فدای ایران میشوید. ایران با آمریکا دعوا دارد شماها دارید قربانی میشوید. این که میگویم دقیقاً بود ها؛ یعنی خود شهید سلیمانی میگفت: ببین همزمان، دو- سه سال پیش، یادتان است هم در بصره هم کنار آن اینطرف در خوزستان اغتشاش شد؛ هر دو هم سر مسئله قطعی برق و سوخت بود، این حرفها بود. در هر دو جا یک حرف زده میشد منتهی جابهجا؛ در عراق میگفتند که کجایید که تمام پول و نفتتان را ایرانیها خوردند! ایران بر عراق مسلط شده، دارد ما را استثمار میکند. در ایران میگفتند که مردم! این مشکلاتی که شما گاهی دارید و اینها به خاطر این که نفت و پول و اینهایتان را دارند به عربها میدهند. دقیقاً یک حرف بود.
بنابراین حالا خوشحال هستیم که سلیمانی قهرمان ملی و اسطوره و اینها شد ولی یادتان باشد که تا وقتی که بود فحش به او میدادند و اذیتش میکردند، خیلی. هم در حکومت اذیتش میکردند شدید، هم خارج از حکومت؛ فحشها، آن مشکلات، آن غربتها، آن گرفتاریها، آنها را کسی خبر ندارد، مردم خبر ندارند. الان فکر میکنید یک فرشتهای از آسمان آمده و بالها زیر پایش پهن بوده و همینجور در آسمان آبی مشغول پرواز بوده، بعد هم به بهشت رفته. نه آقا. اینقدر این بچهها مشکلات داشتند و دارند، اینقدر تهمتها، اینقدر بحثها، غربتها که خودش بلند میشود خانه یکییکی شهدا میرود. بچههای افغانستان و فاطمیون که در غربت و مظلومیت جنگیدند و شهید شدند، بچههای زینبیون پاکستان، بچههای انصارالله یمن، و... همان که امام(ره) گفت باید بسیج ۲۰ میلیونی تشکیل بدهید تا اشغالگران و استعمارگران را از سرزمینهای اسلامی بیرون کنید چون جهان اسلام تحت اشغال اینها است. خب اینها هزینه پرداختند.
یک شاخصه دیگر در مکتب سلیمانی که خیلیها به آن توجه و باور ندارند این است که همه از فرصتها استقبال میکنند نه از تهدیدها و مشکلات. فرصتی که در تهدیدها هست در خود فرصتها نیست. یعنی به مشکلات به عنوان مانع حرکت نگاه نکن. به مشکلات به عنوان مرحلهای از تکامل نگاه کن. جنگ که آمد خب یک مصیبت بود. چون آخه بعضیها میگویند... امام(ره) راجع به جنگ دو تا تعبیر دارد؛ یک جا میگوید این جنگ نعمت بود، یک جا میگوید این جنگ لعنتی؛ در وصیتنامهاش امام میگوید این جنگ لعنتی چقدر صدمه زد، چقدر مانع اصلاحات ما شد، چقدر از ما نیرو و سرمایه گرفت، چه صدماتی به ما زد؛ بالاخره این جنگ لعنت بود یا نعمت؟ هر دو بود. از یک زاویه لعنتی بود برای این که این همه صدمه زد، این همه تخریب، این همه شهید، این همه خانوادههای صدمه خورده. هنوز شما میبینید دارند از ۳۰ سال پیش شهید میآورند، هنوز مفقود پیدا میکنند دارند میآورند. این جنگ و هر جنگی لعنتی است، بدترین حادثه تاریخ بشر جنگ است؛ اصلاً وقتی خداوند آدم و حوا را خلق میکرد فرشتهها اعتراض نکردند سوال کردند که برای چه این میخواهد «خَلِیفَةَ ٱللَّهِ» بشود در حالی که «یَسْفِکُ ٱلدِّمَاءَ» خون میریزد، خشن است، همدیگر را میکشند. «وَ یُفْسِدُونَ فِی ٱلْأَرْضِ» اینها زمین را به گند میکشند. اینها «خَلِیفَةَ ٱللَّهِ» هستند؟ که خداوند میفرماید که «إِنِّی أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» این یک بُعد آنهاست است؛ یک بُعد دیگری در این موجود هست که آن را من میدانم شما نمیدانید. آن بُعد دومش در راس آن انبیاء و اولیاء هستند، انسانهای بزرگ صالح هستند و همینطور در دامنه میآید تا امثال سلیمانی و تا آن حججی و تا تا خیلیها تا همین شهدای سلامت که میدانست میرود در بیمارستان کرونا میگیرد و شهید میشود و میآید. خیلی پزشکها و پرستارهایی داشتیم بعد از کرونا دیگر نیامدند؛ البته من نمیخواهم محکومشان کنم ولی بالاخره چرتکه انداختند دیدند که ما برویم بیمارستان حقوق ما چقدر است، خطر فلان چقدر است؛ ولی بعضیها آمدند. این تفاوتها است؛ بعضیها این وسط کاسبی کردند، اصلاً گفتند از این بیماریها بیاییم با درد مردم تجارت کنیم، تجارت با مرگ، با مرگ مردم.
امام(ره) که میگفت جنگ لعنتی، جنگ لعنت است یا رحمت؟ لعنت است از جهت کاری که دشمن کرد جنایت است اما اگر جنگ نبود سلیمانی نبود. سلیمانی میگفت تا ۲۰ سالگی نمیدانستم مرجع تقلید چیست. قبل از انقلاب کارگری میکردم، آمده بودم کارگری. بعد یک اتفاقی افتاد، بحث حکم شرعی، چیزی شد؛ بعد یک کارگر مشهدی متدین بود به من گفت مرجع تقلیدت کیست؟ من گفتم مرجع تقلید چیست؟ من مقلد و مرجع را خبر نداشتم ما بچه عشایر پشت کوه بودیم. و میگفت بیشترین خاطره من از زندگیام گرسنگی است. مدرسه که میرفتم یک وقت یک روز معلم ما همانجور که آمد بیرون داشت یک سیبی پوست میکند من پشت سرش پوست سیبها را برمیداشتم میرفتم میشستم میخوردم؛ همیشه گرسنه بودیم. یک بچه عشایری پشت کوه چهجوری، کی شد که حالا بزرگترین تشییع جنازه جهان برایش صورت میگیرد؟ دهها میلیون در ایران و در کل جهان؛ در هند میدانید نزدیک ۱۰۰۰ تا مجلس همان موقع برایش گرفتند، نه فقط مسلمانها حتی هندوها، بتپرستها. در ۲۰ ایالت آمریکا برایش تظاهرات کردند آمریکاییها عکس سلیمانی را بالا بردند، عکس ترامپ را پاره کردند؛ آخه اینها عادی است؟ موقعیت او زیر صفر بود نه صفر. اینجوری میشود.
دختر همرزمش که شهید شده داشته نوهاش را به دنیا میآورده، سلیمانی رفته بیمارستان. با هزارتا گرفتاری و کارش, همین زمانی که فرمانده سپاه قدس بود. گفت من باید مطمئن بشوم مادر و بچه سالم هستند بعد میروم؛ گفت برای چه؟ گفت برای این که پدر تو به جای من رفت جبهه جنگید و شهید شد من باید امروز به جای او به بیمارستان بیایم بالای سر دخترش که نوهاش به دنیا بیاید. یا دیدید با بچههای شهدای مدافع حرم، بچههای کوچک، دختر کوچولو، دیدید چطور اینها را بغل میکند، گریه میکند و چطور رنگش میپرد؟ یعنی من یک وقت گفتم این سلیمانی جلوی آمریکا و اینها محکم است ولی این بچهها را که میبیند رنگش میپرد. و این مجاهد میشود، مجاهد اسلامی اینجوری است، گلادیاتور نیست.
در غرب و شرق دنیا افسر و ژنرال آدمی است که خشن، قسیالقلب و وحشی باشد، جان برایش مهم نیست. اما در سپاه اسلام مجاهد مسلمان کسی است که از قدرتهای جهان نمیترسد اما جلوی کودک یتیم دست و پایش میلرزد. ایشان میگفت من هر وقت بقیه میترسند و یک مشکلی پیش میآید خطری پیش میآید من ناراحت نمیشوم بلکه از یک جهت خوشحال میشوم؛ میگویم برای این که این مصیبت الان باعث میشود ما یکسری اشکالاتمان را اصلاح کنیم و یک قدم جلو برویم. آنکه امام میگفت جنگ رحمت است از این بُعد دوم بود؛ جنگ از ناحیه دشمن لعنت است، و از این طرف رحمت است برای این که اگر نبود صدها هزار انسان شریف مجاهد تربیت نمیشدند. اصلاً این مفهوم جهاد و شهادت، مفهوم تهذیب نفس، تکامل، انسانسازی، اینها در جنگ اتفاق افتاد؛ اگر نبود قطعاً ما این همه انسانهای شریف و بزرگ نداشتیم، اینها در جنگ تربیت شدند. ایشان میگفت هر وقت یک خطری پیش میآید نگاه میکنم از این خطر چه قدرتی میشود بیرون آورد؟ همان چیزهایی که میگویی مشکلات ما هستند همان مشکلات فرصت هستند؛ بلد نیستی از آن استفاده کنی. در حکمت مشکلات زندگی هم در روایت داریم که از امام میپرسند آقا این بیماری، گرفتاری، مشکلات، فقر، اینها چیست که پشت سر هم میشود؟ هیچ وقت ما در دنیا صددرصد راضی نیستیم،. امام فرمودند که اصلاً قرار نبوده اینجا صددرصد راضی باشی؛ دنبال چیزی هستی که خلق نشده است. گفت نمیشود یک وقتی باشد که من از همه جهات در دنیا دیگر صددرصد راحت باشم، هیچ مشکلی نداشته باشیم؟ امام فرمودند: نه نمیشود برای این که اصلاً دنیا برای این خلق نشده که در آن خوش بگذرانی. داری از این عالم عبور میکنی وارد عوالم بعد میشوی؛ اینجا فرصتی برای رشد است، هیچ فلسفه دیگری ندارد و لذا هر لحظه باید آماده هر چیزی باشی، با مشکلاتش چه با نعمتهایش درست مواجه شو؛ فلسفهاش این است. چه وقتی که وضعیت خوب است چه وقتی که وضعیت بد است هر دو یکی است.
خداوند در قرآن میگوید انسان اینقدر نادان است که وقتی یک مقداری به او گشایش میدهیم وضعیتش بهتر میشود خیال میکند از بقیه بیشتر دوستش داریم؛ این آیه قرآن است دیگه. وقتی که یک کمی توسعه پیدا میکند مثلاً پولدار شد، مرفه شد، مشهور شد، برایش کف میزنند و... این خیال میکند که میگوید: «رَبِّی أَکْرَمَنِ» ببین چقدر خداوند من را اکرام کرده؟ بعد برایش امتحانهای دیگری پیش میآوریم، مشکلات برایش به وجود میآوریم، مشکل فقر، بیماری، گرفتاری، عزیزانش را از دست میدهد، و... بعد میگوید: «إنّ رَبِّی فقد أَهَانَنِ» خدا به من اهانت کرد، خدا من را ندیده گرفت، من را خار کرد، خدا من ر یادش رفته. بعد خداوند در قرآن میفرماید: «کَلَّا»؛ هرگز اینطور نیست؛ نه آن محاسبه شما درست بود نه این درست است؛ نه وقتی وضع دنیوی تو خوب است معنی آن این است که از بقیه پیش ما عزیزتری، نه وقتی که مشکلات داری معنی آن این است که از چشم ما افتادی. در هر دو صورت، اینها دو تا جلسه امتحان است، باید امتحان پس بدهی که در شرایط سخت چطور هستی؟ در شرایط رفاه و عادی چطور هستی؟ در هر دو شرایط باید آدم باشی. فلسفهاش اصلاً این است. این میگفت ما اصلاً توجه نداریم چون مشکلاتی که پیش میآید خدا با ما قهر کرده یا ما را یادش رفته، ما فکر کردیم که ما در همه جهات باید پیروز بشویم ما باید برنده باشیم نه، قرار نیست ما برنده باشیم ما باید به وظیفهمان درست عمل کنیم آن وقت برنده واقعی هستیم. آن مکتب سلیمانی که میگویند اینهاست. این آموزههای الهی و اسلامی است و لذا به استقبال فتنه میرفت یعنی هرجا میگفتند خطر بیشتر است انگیزه ایشان قویتر میشد.
در مشکلات چه فرصتی هست؟ فرصت انسانی هست. اگر با مشکلاتی که هست درست مواجه شویم باعث میشود که شما انسان صبور بشوید. صبور شدن رشد است. صبر یعنی مقاومت در برابر خطرات و مشکلات، اصلاً همین مقاومت هدف بوده است این مشکلات را ایجاد میکنند تا تو مقاومت کنی و رشد کنی. هدف رشد توست. این رشد گاهی در مشکلات بیشتر است تا توی رفاه. اصلاً گاهی در رفاه رشد نیست. روایت داریم که بعضی گناهان هستند که خداوند آنها را با توبه و استغفار نمیبخشد. تو باید بروی کار کنی و عرق بریزی تا آن گناه تو بخشیده بشود. اینطور نیست که یک جایی بنشینی و همهاش «استغفرالله» بگویی و خدا بگوید همهاش را بخشیدم... نه! بعضی گناهان هست. نه این که هر کسی کار میکند گناه کرده، نه. میفرماید همه شما گناهکار هستید؛ همه ما گناهکار هستیم. میفرماید بخشی از گناهان شما با کار بخشیده میشود. تو باید زحمت بکشی و سختی بکشی تا پاک بشویم. بعضی گناهان ما هست که با درد بخشیده میشود؛ یعنی همین درد که تهدید است، به فرصت تبدیل میشود. باعث رشد میشود. اینها دیگر نگاههای توحیدی است. این حرفها با نگاه مادی معنا ندارد. نگاه سلیمانی، توحیدی بود... در مورد مرگ و زندگی... جلسهای نبود که او نگوید دعا کنید من شهید بشوم. نه به بازی، بلکه جدی میگفت دعا کنید من شهید بشوم. بچهها در زمان جنگ، این حرف را خیلی میگفتند؛ اما ۳۰ سال بعد از جنگ، دیگر کسی نمیگوید. الان خیلیها میگویند دعا کنید وضع ما بهتر شود. مثلاً هیئت علمی بشویم، حقوق اضافه شود، مشتریهای ما بیشتر شود. مردم از این دعاها میخواهند. یکی از مشکلات ما این است که همه وقتی به حرم میروند، حاجت میخواهند. مثل این که مثلاً آنجا یک مغازهای است که مدام میخواهی بروی و میگویی آقا به ما بده. مثل این که قرار نیست ما تغییر کنیم. اصلا هدف اصلی زیارت، تغییر ما است؛ نه این که کل حاجتهایمان را در یک کاسه جمع کنیم و برویم و بگوییم آقا بفرما این مشکل ما را حل کن.
ما اصلاً امامها را فقط به عنوان کلید مشکلات خودمان میشناسیم. اصلاً مثل این که اینها امام نیستند که آقا از او بپرس چطور زندگی کنم، چطور کاسبی کنم، در مطب چطور باشم، در خانواده چطور باشم. ما از امام رضا و اینها، از این سوالها نداریم. ما مدام میخواهیم درِ خانهشان به گدایی برویم. میگوییم شما که امام هستی، میشود مشکلات ما را حل کنی؟ مگر ائمه برای این کار هستند؟ این کار را هم میکنند اما برای این کار که نیستند. مثل اینهایی که میگویند سیدالشهدا به کربلا رفت و شهید شد تا ما را شفاعت کند! امام حسین شفاعت میکند، اما به کربلا نرفت تا ما را شفاعت کند.
یعنی مواجهه ما با افراد این است که برای من چه داری؟ برای من چه منافعی داری؟ امام رضا، حضرت فاطمه، خدا برای من چه داری؟ مشکل من را حل کن! به من چه میدهی؟ اگر دادی، یک چیزی هستی؛ اگر ندادی، نیستی خرافات است! یعنی بازدوباره در اینجا هم، مواجهه مذهبی ما «منمحور» است؛ «خدامحور» نیست که آقا هرچه تو میگویی، هرچه تو میخواهی. سلیمانی تسلیم بود. او واقعاً تسلیم بود. تسلیم خدا بود و میگفت من به وظیفه خودم عمل میکنم، هرکاری میخواهد بشود. اینها را هم در مکتب امام آموخته بود؛ چون او آنطوری بود.
و این نوع مواجهه با نیروها و مردم، نوع مواجهه با کارمند، نوع مواجهه با فرزند و نوع مواجهه با کسانی که داری با آنها کار میکنی. اول اشاره کردم که یک بعد مهم مسئله این است.
مقالهای دیدم از یکی از کسانی که ظاهراً با شهید سلیمانی خیلی محشور بوده است که راجع به روش مدیریت و فرماندهی ایشان بحث میکرد و نکات جالبی بود. میگوید ما روی مردم کار میکنیم؛ با مردم کار نمیکنیم. یعنی ما کارمان را پروژه میبینیم و مردم را وسیلهای برای پیشبرد آن پروژه میبینیم. ولی در این مکتب، پروژه اصلی خود مردم و خود آدمها هستند. آن کار، مسئله ثانوی است. هدف، خود آدمها و خود مردم هستند.
ببینید مثال میزنم: شما در بیمارستان هستید؛ رئیس بیمارستان دو جور رفتار میکند. یک وقت به پزشکها و پرستارها و بیمارا، به همهشان به عنوان ابزاری برای یک هدف دیگر نگاه میکند. این که مثلاً بیمارستان درست بچرخد و ما رزومه خوبی داشته باشیم. در همه دنیا اینطور است. همینجا هم همینطور است. اما حالا زاویه دوم که این مکتب سلیمانی میشود، مکتبی که سلیمانی در آن تربیت میشود. آن مکتب میگوید اصلاً هدف اصلی از کل کارهای دنیا، کشاورزی، پزشکی، مهندسی، سینما، هنر، حکومت، آدمها هستند. انسان هدف است. رستگاری انسان و رشد انسان هدف است. اصلاً خدا پیامبران را برای انسان، برای نجات انسانها و رشد انسانها فرستاده است.
هدف اصلی و پروژه اصلی، آدمها هستند. چه پزشک باشد، چه پرستار و چه بیمار؛ او هدف اصلی است. باید موتور انسان را... ببینید روش مدیریتی ایشان که در جنگ و در جبهه هم جواب داد، همین روش بود که میگفت ما فرماندهی را اینطور قبول داریم که جلوتر از نیروهای خودمان میرویم و به نیروهای خودمان میگوییم بیایید. ولی در دنیا معمولاً ژنرالها میایستند و به نیروها میگویند بروید. عقب میایستد و به نیروها میگوید بروید، شما جلو بروید. اینها برعکس بودند. اینها جلو میآمدند و به بقیه میگفتند حالا شما بیایید. این شهید برونسی و این شهدای دیگر، همه در دوران جنگ اینطور بودند.
در عملیات بدر، ۳۰-۴۰ کیلومتر در عمق عراق در شرق دجله، پشت سر ما ۳۰ کیلومتر باتلاق و نیزار بود؛ آنطرف خط هم که چهارراه خندق بود. در یک بخش آن، بچهها خیلی جلو رفتند و بمباران شیمیایی شد و نیروهای موج دوم نیامدند. مجبور شدیم که باید یکی دو کیلومتر یا چند کیلومتر عقب میآمدیم. بعد یک عده شهدا و یک عده مجروح آنجا افتاده بودند که نمیشد عقب برد و همین شهدایی که الان تفحص میکنند و میآورند، همان شهدایی هستند که مثلاً آنجاها میماندند که خود برونسی هم جزو اینها بود. مثلاً وقتی که یک لحظه فهمید که دیگر از عقب با بیسیم به او میگویند بیا عقب، گفت کجا عقب بیایم؟ من بچههای خودم را اینجا نمیگذارم تا عقب بیایم.
تازه منظورش از «بچهها» هم شهدا بودند. میگفت من بچههای خودم را اینجا نمیگذارم تا عقب بیایم. یا میمانم و اینجا را حفظ میکنیم، یا من هم با بچهها میروم. و همینطور هم شد. سلیمانی اینطور بود. میدانید که ایشان چند بار در محاصره داعش، با هلیکوپتر رفت و وسط نیروهای دشمن پیاده شد. هیچکس این کار را نمیکند؛ مخصوصاً هیچ فرماندهی این کار را نمیکند. به نیروها نمیگوید که آقا جلو بروید و شما خطر بکنید، من حالا هر وقت صلاح بود خودم میآیم. نه! جاهایی میرفت که نیروهای عادی هم گاهی نمیروند و نمیتوانستند بروند. مدیریت درست این است. فرمانده ما که شهید شد، اول که ما را آورد و آموزشها شروع شد که باید شبهای زمستان، شبی ۷، ۸ ساعت در آب میبودیم.
بچهها برای خودشان قبر کنده بودند و تازه بعد از آموزش، داخل قبرها میرفتند و مشغول نماز شب و... همه مرگباور و مرگآگاه، آماده شهادت و مشتاق شهادت بودند. مدیریت، ولایت و فرماندهی... فرمانده ما، فرمانده پایگاه همان اول گفت نظافت دستشوییها با من، با فرمانده است. گفت من دستشوییهای پایگاه را نظافت میکنم؛ کسی حق ندارد دست بزند. وقتی غذا میآوردند، غذای همه را میداد، به همه میوه میداد و آن آخرش دو تا سیب پوسیده ته جعبه را برای خودش برمیداشت. سلیمانی هم اینطور بود. این مکتب امامت و ولایت، رهبری، فرماندهی و مدیریت در نگاه اسلامی میشود. بعد این تعبیری که شهید سلیمانی داشت که میگفت ما مردم را مصرفکننده نمیبینیم؛ ما مردم را تولیدکننده میبینیم. خود مردم و تکتک آدمها مهم هستند. تکتک آدمهایی که زیر دست ما یا کنار ما هستند، بیمار یا هرکس هست، همان آدم مهم است. میدانید در روایتی داریم که تو نباید به بیمار و خانواده بیمار بداخلاقی بکنی. یعنی ولو خودت تحت فشار هستی، پزشک و پرستار باید به بیمار و خانواده بیمار لبخند بزنند؛ حتی اگر خودش مشکل دارد. باید به سوالهایش جواب بدهد و باید با خانوادهاش مهربان باشد. ممکن است مریض فحش بدهد. باید تحمل کنی و اگر این کار را بکنی، روایتی داریم که چقدر پاداش دارد. میگوید بهشت او تضمین است. عیادت بیمار آدم را بهشتی میکند؛ چه برسد به پرستاری از بیمار و معالجه او.
از آن طرف موسی بن جعفر(ع) فرمودند که عیسی مسیح(ع) گفت «تارِکُ المَجروح»، اگر کسی یک بیمار یا مجروحی را ببیند و بیتفاوت بگوید به من چه؛ درحالیکه میتواند ۱۰ درجه رسیدگی کند ولی ۶ درجه رسیدگی کند و بگوید به من چه؛ «کَقاتِلِهِ»؛ یعنی اگر پزشک و پرستاری مریضی دارد و میداند دارد درد میکشد یا برایش خطر دارد. از آن طرف اگر به خاطر درد و بیماری یک بیمار یا خانواده بیمار فداکاری بکند، شب بیدار باشد یا برود به او رسیدگی بکند و او فحشش بدهد؛ چون آدم مریض و خانوادهاش معمولاً عصبی هستند دیگر. اگر فحشش بدهد و این با لبخند جواب بدهد، میفرماید قطعاً بهشتی است و اهل بهشت است. تز ایشان این بود که مردم مصرفکننده نیستند؛ خودشان باید از دل یک فرایند به شناخت برسند. الان شما در این دوره با این وضعیت و محیط و فضای مجازی و فلان و اینها با بچههایتان هستید. همه کموبیش مشکلاتی دارند دیگر. بخشی از آن هم طبیعی است و بخشی طبیعی نیست و مصنوعی است. ایجاد شده است؛ ولی بخشی از آن هم همیشه بوده است. ما میتوانیم دو جور با بچههایمان برخورد کنیم: یکی این که هی بالای سرش بایستی و لحظه به لحظه او را به یک فعل و یک ترک وادار کنی. بعضیها اینطور این کار را میکنند دیگر. حالا اگر آن بچه ضعیف باشد، تحمل میکند تا بعداً، یک وقتی مثلا ۱۰ سال دیگر فنرش بپرد. اگر هم نه، گردنکلفت و قلدر است که از همین الان جلوی تو میایستد.
یک روش این است که کاری کنی تا موتور خودش روشن شود. ولایت یا امامت، یعنی کاری کن تا آن کسی که تو مسئول او هستی، خودش را امام ببیند و فکر کند خودش امام است. یعنی آن مسئله را مسئله خودش بداند و عاشق حل مسئله باشد. دنبال حل مسئله خودش نباشد؛ دنبال حل مسئله کل باشد. در جبهه مکرر این پیش میآمد که مثلاً کسی مسئول تدارکات نبود، یا مثلاً مسئول مهمات نبود، یا کسی مسئول فلان نبود. اما یک وقت میدید کار روی زمین مانده است؛ نه منتظر بود کسی به او بگوید آقا برو این کار را بکن؛ نه به خودش میگفت که رشته من که این نیست، تخصص من تقسیم کار نشده است و این جزو کارهای من نیست.
نه! واقعاً آن آتشبهاختیاری که میگویند، آتشبهاختیار بود. میدید الان باید اینجا جارو بکشند و کسی نیست؛ خودش جارو میکشید. حالا اینجا باید فرماندهی کند و خودش فرمانده است. فرقی بین این دو تا قائل نبود. این میشود آن مکتبی که سلیمانی را ساخت. اصلاً ولایت در اسلام که میگویند ولایت، حکومت زور نیست؛ حکومت جهل نیست؛ مجبور کردن افراد نیست؛ بلکه فهماندن مطلب به عقل افراد و چشاندن آن به قلبشان در حد توان است. یک کاری کن تا موتور خودش روشن شود. خودش بفهمد که با این عمل، داری به خودت صدمه میزنی. با این عمل هم داری به خودت فایده میرسانی.
من هم وظیفهای دارم و در برابر فرزندم، کارم و مریضم به وظیفه خودم عمل میکنم. من به وظیفه خودم عمل میکنم، اما این که چه میشود، دیگر در حوزه کار من نیست و من مسئول آن نیستم. یک وقتی بهشتی پیش امام رفته بود و میگفت که آقا خیلی به ما فحش میدهند و همه روزنامهها آن موقع، هی «مرگ بر بهشتی» میگویند. در این دورهها چقدر به آقای مصباح توهین میکردند. آن موقع هر روز به بهشتی، شهید بهشتی، همینقدر بلکه بیشتر توهین میشد؛ حالا آنهایی از شما که جوان هستید، نبودید. رفته بود پیش امام که آقا این همه علیه من کار میکنند؛ اگر اجازه بدهید من ول کنم و بروم مشغول کارهای طلبگی و علمی خودم بشوم؛ به قم بروم. امام گفت اگر قرار باشد کسی به قم برود، قبل از شما خود من هستم. من هم دلم میخواهد به قم بروم، این مشکلات و مسائل را ول کنم و بروم قشنگ روزی یک درس بگویم و به خانه بروم و... ما باید وظیفهمان را انجام بدهیم. بعد گفت از فحش نترس. این مردم چه دارند میگویند؟ مردم داشتند شعار میدادند. «روح منی خمینی، بتشکنی خمینی» امام به بهشتی میگوید آقای بهشتی! مردم دارند چه میگویند؟ اگر همین مردم فردا «مرگ بر خمینی» بگویند، برای من علیالسویه است. من نه به این «درود بر خمینی» گوش میکنم، نه به «مرگ بر خمینی» آن. من در هر حال به وظیفه خودم در برابر مردم عمل میکنم. وظیفه من خدمت به این مردم است. من اصلا کار ندارم اینها چه میگویند. اصلاً من نمیشنوم اینها چه میگویند؛ میگویند درود یا میگویند مرگ. من نگاه میکنم که وظیفه من در برابر اینها چیست. این میشود آن مکتبی که سلیمانی را ساخت. حالا همهاش رسیدگی بیرونی هم نیست. یک وقت شما یک گلدان را، بعضی از ما خیال کردیم اگر مثلا مدام به این گلدان زیاد آب بدهیم، این زودتر و بهتر رشد میکند. گاهی زیادی آب میدهی این گل میپوسد؛ گل میپوسد و از بین میرود. اصلا بعضی گیاهها هست که باید کم آب بدهی نباید زیاد آب بدهی. من خودم چند تا گلدان در خانهمان را همینطور خراب کردم. فکر کردم دیگر الان خیلی آب دوست دارد ما هرچه به این آب بدهیم، این بیشتر ما را دوست دارد. بعد نگو که داشته به ما فحش میداده تا از بین رفته است. شما هی بیا و به یک کسی آموزش تئوریک شنا بده. ببین اینطور که شنا میروی، دست خود را اینطور کن، بعد پای خود را اینطوری کن ولی اگر یک بار هم در آب نرود و فضا برایش ایجاد نکنی که برود ببیند چطور است، این هیچ وقت شناگر نمیشود. باید یک آموزشی بدهی، بعداً فرصت بدهی، بعد هم فرصت خطا بده. میرود دو بار خطا میکند و بعد درست میشود. سلیمانی، یعنی فرماندههای زمان جنگ و جهاد اینطور بودند.
میدانید تنها جایی که رشد آدمها کاملاً اخلاقی، عقلانی و عادلانه بود - حالا تنها نمیگویم- ولی جایی که قطعاً اینطور بود، جبهه بود؛ برای این که در جبهه کسی برای فرمانده شدن مسابقه نمیگذاشت. چون هرکسی فرمانده میشد، زودتر شهید میشد. مشکلاتش بیشتر بود. در جبهه، اینهایی که فرمانده میشدند، واقعاً مستحق فرماندهی بودند. با پارتی و ارتباطات و نفوذ و چه و رشوه و این حرفها نبود. یعنی اینطور نبود که چه کسی فامیل چه کسی است؛ چه کسی در باند چه کسی است. اصلاً اینطور نبود. برای چه؟ طرف یک دهاتی بود که از پشت کوه میآمد؛ یک بچه نوجوان در عملیات به عنوان رزمنده ساده شرکت میکرد؛ دو ماه بعد، پنج ماه بعد توی دو- سهتا عملیات شرکت میکرد و خودش را نشان میداد که هم شجاع است، هم عرضه دارد، هم عقل اداره و مدیریت دارد؛ با این که سواد هم ندارد. بعد فرمانده گروهان میشد. سال بعد میآمدی، اگر هنوز شهید نشده بود یا جانباز نشده بود، میدیدی معاون تیپ شده است. بعد فرمانده لشکر میشد.
سن متوسط فرمانده لشکرهای ما در زمان جنگ، ۲۱ - ۲۲ ساله بود. ما فرمانده لشکر ۱۹ ساله داشتیم. باور میکنید؟ الان کدام یک از شما جرأت دارید مسئولیت یک جای کوچک را به یک جوان ۱۸ ساله بدهید؟ نمیدهید. اصلاً همین مسئولین که خودشان آمدند، وقتی مسئول شدند سن آنها ۲۵ سال بود؛ حالا سن آنها هزار سال شده است سر پا دارند میمیرند، اما دل نمیکَنند و به کسی اعتماد نمیکنند. ما در جبهه فرمانده لشکر ۱۸ ساله داشتیم. آقای محسن رضایی، ایشان میگفت به شهید حسن باقری گفت شما چند سال دارید؟ میخواست ببیند خیلی بچه نباشد. گفتم ۲۶ - ۲۷ سال دارم. گفت خوب است، خوب است برو. فرمانده سپاه ۲۷ ساله در دنیا کجا چنین چیزی است؟ اصلاً فرمانده لشکرها اینطور بودند.
این کاری بود که پیامبر کرد و میکرد. میدانید وقتی مکه فتح شد، پیامبر یک جوان ۱۹ ساله را حاکم مکه کرد؟ بعضی از اصحاب پیغمبر اعتراض کردند و گفتند آقا اینهمه آدم! ما آدمهای حسابی هستیم؛ این بچه ۱۹ ساله را حاکم مکه کردید؟ پیامبر(ص) فرمودند که اینجا به سن کار ندارد؛ به کفایت کار دارد. هرکس باعرضهتر و صادقتر و پاکتر و کارآمدتر است، عالمتر است، کارآمدتر است، او باید امام بشود.
یکی از دلایلی که حضرت امیر(ع) را بعد از پیغمبر حذف کردند، یکی از بهانهها این بود که ایشان جوان است. چون آن موقع بعد از پیغمبر مثلاً ۳۲ یا ۳۳ ساله بود. میگفتند جوان است؛ کسی بچه ۳۰ ساله را بعد از پیغمبر رهبر نمیکند. باید افراد ریشسفید و یک کمی چیزتر بیایند. یک اتهام ایشان هم این بود که میگفتند ایشان شوخ است؛ در جلسات شوخی میکند؛ سنگین نیست. به اندازه کافی باوقار و سنگین که قیافه بگیرد نیست؛ خاکی است؛ ابوتراب است؛ خاکی است! پیامبر گفته است ایشان اعدل شما و اعلم شما است؛ از همه شما آگاهتر و عادلتر و صالحترین فرد است. گفتند نه.
حالا مقصود این است که یک وقت میگویی آقا مردم کیلو چند؟ نیروهایی که به لحاظ اداری پایینتر از من هستند، اینها چه کسانی هستند؟ اینها در برابر من که کسی نیستند؛ من دستور میدهم، اینها باید به حرف گوش کنند. شما در بیمارستان پزشک یا پرستار هستید؛ میگویی من دستور میدهم، باید به حرف من عمل کند؛ آن مریض، خانواده مریض یا آن کسی که زیر دست شما است. این روش ولایت و امامت اسلامی نیست. ولایت و امامت یعنی استعدادها را بشناس، به همه میدان بده، نظارت بکن، هدایت بکن، تشویق و تنبیه را هم در حد عادلانه و درست بکن. چون یکی از مواردی که خلاف فرماندهی و مدیریت است، این است که با همه، چه آن کسی که به وظیفهاش عمل میکند، چه آن کسی که عمل نمیکند، مساوی برخورد کنی. این عادلانه نیست؛ خلاف عدالت است. مثل این که معلم به شاگردی که زحمت نمیکشد و شاگردی که یک آن زحمت میکشد، بگوید من برای این که عدالت بشود به هر دو ۲۰ میدهم. خب غلط میکنی به هر دو ۲۰ میدهی! او زحمت کشیده است، این نکشیده است. در تشکیلات، آن کارمند و آن نیرویی که دارد درست به وظیفهاش عمل میکند، باید تشویق بشود و همه بفهمند چرا داری این را تشویق میکنی. آن کسی که درست به وظایفش عمل نمیکند، باید تنبیه بشود؛ نه تنبیه بدنی، بلکه تنبیهی که بفهمد آقا به مسئولیت خود عمل نکردی؛ حقالناس را ضایع کردی. هرکسی بهاندازه تعهد و مسئولیت خود باید نتیجه عملش را ببیند.
حضرت امیر(ع) در نهجالبلاغه میگویند اگر با همه مساوی برخورد کنی، معنیاش این است که داری به آن کسی که دارد زحمت میکشد پیام میدهی که آقاجان! بیخودی برای چه زحمت میکشی؟ تو هم مثل فلانی و فلانی ببین چه قشنگ دارند مفتخوری میکنند؛ تو هم مفتخوری کن. برای چه زحمت بکشی؟ مثل او آخرش حقوق شما مثل هم، به آن فرد مفتخور هم داری پیام میدهی که آقا این مفتخوریات را ادامه بده. تو هر غلطی که بکنی، باز هم حقوقت با آن کسی که دارد زحمت میکشد مساوی است؛ بنابراین برای چه خودت را به زحمت بیندازی؟ اینها جزو مکتب سلیمانی بود. یعنی با نیروها، با افراد، اصلاً ایشان این حالتی که الان دارند درست میکنند که حاج قاسم فرشتهای دستنیافتنی بود و... اصلاً خودش این حرفها را قبول نداشت. هم به شدت متواضع بود، هم به شدت انتقادپذیر بود. ذرهای ادا و اصول در این آدم نبود. سلیمانی واقعاً خودش را کسی نمیدانست. آخه بعضیها طوری تواضع میکنند که تواضعشان هم متکبرانه است. یکجوری تواضع میکنند که پیام پشت آن تکبر است! یکجوری میگوید «الاحقر» که منظورش این است که بنده «الاعظم» و «الاکبر» هستم. میگویم من از همه کوچکترم، ولی از همهتان بزرگترم! ایشان واقعاً خودش را احقر میدانست؛ هیچ حسابی برای خودش باز نمیکرد. تکتک شما میتوانید قاسم سلیمانی باشید و بالاتر از سلیمانی. نمیگفت من قاسم سلیمانی هستم، شما هرچه میخواهید داشته باشید! مردم و نیروهای خود را آگاه کن، فعال کن و به کار بگیر.
یک اصل و شاخصه مهم در مکتب سلیمانی این بود: سادهزیست، بی ادا و اصول، بدون تکلف و تصنع؛ سختترین کارها را بکن، صدایش را درنیاور. به کسی گزارش نده، جز به رهبری و فرماندهیات. به مردم مدام نگو من این کارها را کردم یا نمیگذارند کار کنم! خب خیلیها نمیگذاشتند کار کند. یک بار نیامد بگوید که نمیگذارند من کار کنم! آن وقت شما دیدید که خیلیهایی که مسئول این مملکت هستند همه چیز هم دستشان است گاهی ۸ سال حکومت دستشان است، آخرش میگویند نمیگذارند، نگذاشتند من کار کنم! شهید سلیمانی یک بار نگفت که نمیگذارند و نگذاشتند من کار کنم؛ با این که واقعاً نمیگذاشتند. در زندگی، در کار، در پوشش، در گفتار، در رفتار به خودت سخت بگیر و دنبال یک پرستیژ خاص، شرایط خاص! که من به این جلسه میآیم به شرطی که به من این احترامات را بگذارند؛ فلان جا میروم به شرطی که دستم را ببوسند، به من توهین نکنند؛ فلان کار را میکنم به شرطی که این قدر به من دستمزد بدهند و... اصلاً دنبال این مباحث نبود.
قرآن میفرماید پیامبر به مردم میفرمودند: «مَا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ»؛ من اهل تکلف نیستم «من کانَ رَسُولُ الله یَأکُلُ کُلَّ الأَ صنَافِ مِنَ الطَّعَامِ». پیامبر میگفت من ادا اصولی برای غذا ندارم که من این غذا را میخورم، آن را نمیخورم؛ از این خوشم میآید، از آن بدم میآید. «وَ کَانَ یَأکُلُ مَا أَحَلَّ اللهُ لَهُ»؛ هر غذایی که غذا بود و مشروع بود، ایشان استفاده میکرد. پیامبر خودش را از مستضعفین و پایینترین و عادیترین طبقات هرگز جدا نمیکرد؛ اکراه نمیکرد از این که با آنها معاشرت کند؛ با آنها شوخی میکرد؛ کنار آنها روی خاک مینشست و غذا میخورد که فقط طبقات پایین و بردهها اینطور مینشینند.
کفشم را خودم میدوزم، بز را خودم میدوشم؛ همین کارهایی که معمولاً میگفتند طبقات پایین میکنند. میگفتند این کارها را دیگر پیامبرها که این کارها را نمیکنند. تکلف، تصنع، ادا اصول، پرستیژ، به ما چه بگویند، برای ما چه کار کنند ابداً اینجوری نبود. اصلاً خودش را نمیدید. یک وقت هست کسانی خودشان را میبینند، خدا را برای خودشان میخواهند. یک کسانی هستند خدا را میبینند و خودشان را برای خدا میخواهند. مکتب سلیمانی از نوع دومی است.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی